تبلیغات
شب شیشه ای - نخونید،بخونید
هیچوقت مغرور نشو...برگ ها وقتی میوفتن زمین که فکر میکنن طلا شدن

نخونید،بخونید

سه شنبه 30 آذر 1389 05:01 ب.ظ

نویسنده : راز آرزو
ارسال شده در: غم ،

نشستم كنار دوستامو گل میگم گل میشنفم یه دفعه سر و كله ی مدیر یدا میشه

میخواد یه چیزی بگه اما نمیتونه

به معلما میگه:آخه چه جوری میتونم بگم؟

از معلما میخواد كه اونا این خبرو به ما بدن

اما هیچكدوم حاضر نمیشن این كارو بكنن

میگه

آخرش میگه

با گریه میگه و هممونو به عذاب وحشتناكی میندازه

.............یكی از دخترای گلمون موقع برگشت از تبریز درجا فوت میكنه

اینو دیگه فراموش نمیكنم.............درجا فوت میكنه

كی؟كی فوت میكنه؟

بعد از پرس و جو میفهمم

میفهمم كی مرده

میفهمم توی یه ماشین یه دختر مرده

یه پدر تو كما هست و

یه مادر چشم انتظار تو بیمارستان

به طوری كه داره هر ثانیه قلبش برای دختر گمشدش میزنه

باور نكردنیه

نمیتونم باور كنم یه دختر قد بلند چشم سبزو كه زیاد رابطه ی خوشایندی باهاش نداشتم و دیگه نمیبینم

دلم براش یه كوچولو شده

دیگه تحمل ندارم

میخوام فائزرو ببینم

 

اشك از چشمانم سرازیر است

نمیدانم چه كار كنم

بنویسم

ننویسم

درس بخوانم

یا نخوانم

شاد باشم

یا نباشم

گریه كنم یا بخندم




دیدگاه ها : نظر میدی؟
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 خرداد 1390 05:05 ب.ظ